تاریخچه روانشناسی
روانشناسی یعنی : ” مطالعه رفتار” یا ” مطالعه علمی رفتار موجود زنده” ،” مطالعه علمی رفتار و فرایند های روانی ” ، علمی که رفتار و زیرساختهای آن، یعنی فرایندهای فیزیولوژیکی و شناختی را مطالعه می کند و در عین حال حرفه ای است که در آن از دانش حاصل برای حل عملی مسائل انسانی ، استفاده میشود” .
هر چند سابقه علمی روانشناسی بسیار کوتاه است ، اما در همین دوران کوتاه نیز رویدادهای بسیار و در عین حال مهم باعث گردیده است روانشناسی تا بدین حد در ابعاد مختلف حیات آدمی ، بکار گرفته شود….
در سال ۱۸۷۵ ویلیام جیمز ( بطور مستقل و تقریبأ همزمان با وونت) اولین آزمایشگاه را برای مطالعه در زمینه درون نگری یا مشاهده دقیق و نظام دار تجربه آگاه آزمودنیها به وسیله خویشتن در آمریکا تاسیس کرد.
در سال ۱۸۷۹ وونت اولین آزمایشگاه را برای انجام گرفتن تحقیقات روانشناسی در لایپزیک (آلمان) تاسیس کرد.
در سال ۱۸۸۱ وونت اولین مجله را برای معرفی نتیجه تحقیقات روانشناسی ، منتشر ساخت.
در سال ۱۸۹۰ ویلیام جیمز کتاب اصول روانشناسی را به چاپ رسانید.
در سال ۱۸۹۲ استانلی هال ، انجمن روانشناسی آمریکا را تاسیس کرد.
در سال ۱۹۰۴ ایوان پاولف نشان داد که چگونه می توان پاسخهای شرطی شده را ایجاد کرد و بدین وسیله مسیر یا راه را برای پیدایش روانشناسی محرک- پاسخ ، هموار ساخت.
در سال ۱۹۰۵ آلفرد بینه اولین آزمون هوش را با موفقیت در فرانسه تهیه کرد .
در سال ۱۹۰۹ استانلی هال از فروید جهت سخنرانی در دانشگاه کلارک در امریکا دعوت به عمل آورد و در نتیجه باعث گردید شهرت رو به گسترش فروید به طور رسمی و خاصه در امریکا نیز پذیرفته شود.
در سال۱۹۱۳ جان بی . واتسون بیانیه رفتارگرایی کلاسیک را نوشت و طی آن اعلام کرد که روانشناسی تنها باید به مطالعه” رفتار قابل مشاهده موجود زنده ” بپردازد.
در بین سالهای ۱۹۱۴ و ۱۹۱۸ و در طی سالهای جنگ جهانی اول ، به کارگیری آزمون هوش به طور گسترده آغاز گردید.
در دهه ۱۹۲۰ روانشناسی گشتالت به حداکثر نفوذ خود در بین روانشناسان و نیز در علم روانشناسی نزدیک شد ، در سال ۱۹۳۳ نفوذ نظریه های فروید نا انتشار ” سخنرانیهای مقدماتی ولی جدید در زمینه روانکاوی ” ، بیشتر تحکیم پیدا کرد.
در طی سالهای ۱۹۴۱ تا ۱۹۴۵ رشد سریع روانشناسی بالینی در پاسخ به تقاضای بسیار زیاد و فزاینده برای دریافت خدمات بالینی ( ناشی از صدمات حاصل از جنگ جهانی دوم ) ، آغاز شد.
در سال ۱۹۴۳ کلارک هال از رفتارگرایی اصلاح شده که طی آن استنباط های دقیق درباره حالتهای غیر قابل مشاهده درونی مجاز شمرده می شد ، دفاع کرد.
در سال ۱۹۵۱ کارل راجرز با انتشار کتاب خود تحت عنوان ” درمان متمرکز بر مددجو” باعث شد” نهضت بشر دوستانه ” در روانشناسی آغاز گردد.
در سال ۱۹۵۳ بی. اف. اسکینر کتاب معروف خود به نام ” علم و رفتار آدمی” را منتشر ساخت و از نهضت رفتارگرایی همانند واتسون پشتیبانی کرد.
در سال ۱۹۵۴ آبراهام مزلو کتاب انگیزش و شخصیت را منتشر ساخت و باعث گردید ” نهضت بشر دوستانه ” بیشتر تقویت شود.
در طی دو ده ۱۹۵۰ و۱۹۶۰ ، جرقه های تحقیقات جدید باعث گردید علاقه نسبت به شناخت اساس فیزیولوژیکی رفتار و فرایندهای شناختی مجددأ ایجاد گردد.
در سال ۱۹۷۱ اسکینر با انتشار کتاب مجادله انگیز خود تحت عنوان “فراسوی آزادی و حرمت” ، خشم مردم را نسبت به ” رفتارگرایی بنیادگرا” برانگیخت.
در سال ۱۹۷۸ هربرت سیمون به خاطر تحقیقات با ارزشی که در زمینه ” شناخت” انجام داده بود ، برنده جایزه نوبل گردید.
در دهه ۱۹۸۰ نیاز به استقلال جمعی و از طرف دیگر تنوع و گوناگونی فرهنگی در جوامع غربی باعث گردید علاقه برای پاسخ دادن به این سوال که ” چگونه عوامل فرهنگی رفتار آدمی را شکل میدهند ” بطور فزاینده افزایش یابد.
در سال ۱۹۸۱ راجر اسپری به خاطر تحقیقات خود در زمینه دو پاره مخ برنده جایزه نوبل ( در فیزیو لوژی و پزشکی) گردید و …
به هر حال ، مروری بر تاریخچه روانشناسی پس از پذیرش آن به عنوان یک علم نشان میدهد که در طی ۱۲۰سال، به پیشرفتهای زیادی نائل آمده است و در دهه اخیر ، روانشناسان( خاصه در کشورهای پیشرفته صنعتی) در ابعاد گوناگون حیات آ دمی به انجام دادن فعالیتهای پژوهشی، آموزشی و مشاوره ای اشتغال دارند.
بر اساس گزارش انجمن روانشناسی آمریکا که در سال ۱۹۹۳ انتشار یافته است، رشته های اصلی مورد علاقه ” محققان” روانشناسی و درصد روانشناسانی که در هر یک از این رشته ها به فعالیت اشتغال دارند ، عبارتند از :
روانشناسی رشد (۱/۲۵ درصد)،
روانشناسی اجتماعی (۶/۲۱ درصد) ،
روانشناسی آزمایشی( ۱۸/۱۵ درصد)،
روانشناسی فیزیولوژیکی ( ۴/۸ درصد) ،
روانشناسی شناختی ( ۴/۵درصد ) ،
شخصیت (۳/۵ درصد ) ،
و روانسنجی (۸/۴ درصد).
از طرف دیگر ، بیشتر روانشناسانی که خدمات حرفه ای خود را در اختیار جامعه قرار داده اند، در یکی از چهار زمینه :
روانشناسی بالینی (۶/۶۷ درصد) ،
روانشناسی مشاوره ( ۱/۱۵ درصد) ،
روانشناسی تربیت و مدرسه( ۸/۹ درصد) ،
روانشناسی صنعتی – سازمانی (۹/۵ درصد) ،
و سایر زمینه ها ( ۶/۱ درصد ) ، بکار اشتغال داشته اند.
بر اساس همین گزارش ،” ۳۳″ درصد از روانشناسان در بخش خصوصی، “۲۲″ درصد در بیمارستانها و کلینیک ها ،”۲۷″ درصد در کالج ها و دانشگاه ها ، “۴″ درصد در مدارس ابتدایی و دبیرستان ها ، “۶″ درصد در امور تجاری و دستگاههای دولتی و بالاخره “۸″ درصد نیز در سایر محل ها به فعالیت و کار اشتغال داشته اند.
با گفتن اینکه روانشناسی هم یکی از قدیمیترین نظامهای علمی و هم یکی از جدیدترین آنهاست، ما با یک تناقض، یک تضاد آشکار شروع میکنیم. ما همواره از رفتار خودمان در شگفت بودهایم و اندیشههای مربوط به ماهیت انسان بسیاری از کتابهای مذهبی و فلسفی ما را پر کرده است.
حتی در قرنهای چهارم و پنجم پیش از میلاد مسیح، افلاطون، ارسطو و دیگر دانشمندان یونان باستان با بسیاری از مسائلی که روانشناسان امروزی با آنها سروکار دارند دست و پنجه نرم میکردند، مسائلی مانند حافظه، یادگیری، انگیزش، ادراک، خواب دیدن و رفتار نابهنجار. بنابراین، در موضوع روانشناسی بین گذشته و حال یک استمرار بنیادی وجود داشته است.
اگرچه پیشینه منادیان اندیشهورز روانشناسی به قدمت هر نظام علمی دیگری است، گفته شده که رویکرد نوین به روانشناسی از سال ۱۸۷۹، یعنی اندکی بیش از صد سال پیش، شروع شده است.
تا ربع آخر قرن نوزدهم فیلسوفان ماهیت انسان را از راه گمانهزنی، کشف و شهود و تعمیم مبتنی بر تجارب محدود خود مطالعه میکردند. دگرگونی زمانی رخ داد که فیلسوفان کاربرد ابزارها و روشهایی را که موفقیت آنها قبلاً در علوم طبیعی و زیستشناسی ثابت شده بود برای یافتن پاسخگویی به پرسشهای طرح شده در مورد ماهیت انسان آغاز کردند.
تنها زمانی که پژوهشگران برای مطالعه ذهن به مشاهدات دقیقاً کنترل شده و آزمایشگری روی آوردند روانشناسی هویتی مستقل از ریشههای فلسفیاش کسب کرد.
علم جدید روانشناسی برای مطالعه موضوع خود به ایجاد روشهای دقیقتر و عینیتری نیازمند بود. پس از جدا شدن از فلسفه، بخش مهم تاریخ روانشناسی، داستان پالایش مداوم ابزارها، فنون و روشهای مطالعه بوده است تا در پرسشهایی که روانشناسان میپرسند و پاسخهایی که به دست میآورند به دقت و عینیت بیشتری دست یابند.
اگر بخواهیم مسائل پیچیدهای را که امروز روانشناسی را تعریف و تقسیم میکنند درک کنیم، نقطه مناسب برای شروع مطالعه تاریخ این رشته قرن نوزدهم است، یعنی زمانی که روانشناسی به یک نظام مستقل با روشهای پژوهش و استدلالهای نظری خاص خود تبدیل شد.
فیلسوفان قدیم، نظیر افلاطون و ارسطو، به مسائلی علاقهمند بودند که هنوز هم از توجه عام برخوردارند، اما رویکرد آنان به این مسائل با روش روانشناسان امروزی کاملاً متفاوت بود. آن دانشمندان، به معنی امروزی کلمه، روانشناس بودند.
بنابراین، ما اندیشههای آنان را فقط تا حدی که بهطور مستقیم به بنیانگذاری روانشناسی نوین مربوط شود بررسی خواهیم کرد. پس از آنکه نظام علمی جدید آغاز به کار کرد، به بالندگی رسید؛ و این توفیق مخصوصاً در ایالات متحده حاصل شد که در جهان روانشناسی موقعیت برتری را احراز کرده بود و تا به امروز نیز آن منزلت را حفظ کرده است.
متجاوز از نیمی از روانشناسان جهان در ایالات متحده کار میکنند و بسیاری از روانشناسان سایر کشورها نیز دستکم بخشی از آموزشهای خود را در ایالات متحده دریافت کردهاند. همچنین سهم مهمی از ادبیات روانشناسی جهان در ایالات متحده انتشار مییابد.
انجمن روانشناسی آمریکا (ای،پی،ای) که با ۲۶ عضو مؤسس پا گرفت در ۱۹۳۰ حدود ۱۱۰۰ نفر عضو داشت و تا سال ۱۹۹۵ تعداد اعضای آن به بیش از ۱۰۰۰۰۰ نفر رسید. انفجار جمعیت روانشناسان با انفجار اطلاعات مربوط به گزارشهای تحقیقی، مقالههای نظری و بررسی آثار و آراء، بانکهای اطلاعاتی کامپیوتری، کتابها، فیلمها، نوارهای ویدئو و سایر منابع انتشاراتی همراه بوده است. برای روانشناسان همگام شدن با رشد اطلاعات خارج از زمینه تخصصیشان روزبهروز مشکلتر میشود.
روانشناسی نه تنها از نظر کارورزان، پژوهشگران، دانشمندان و ادبیات منتشر شده، بلکه از لحاظ تأثیر آن بر زندگی روزمره ما نیز رشد کرده است. صرفنظر از سن، شغل، یا علایق، زندگی شما به گونهای از کار روانشناسان تأثیر میپذیرد.
علاقه روانشناسان به تاریخ رشته خود سبب شده است که تاریخ روانشناسی به عنوان یک زمینه تحصیلی درآید. همانگونه که روانشناسانی هستند که در مسائل اجتماعی، داروشناسی روانی، یا تحول نوجوانی دارای تخصصاند، روانشناسانی نیز وجود دارند که در زمینه تاریخ روانشناسی متخصص هستند.
بعضی از روانشناسان بر کارکردهای شناختی تأکید میکنند، بعضی به نیروهای ناهشیار علاقهمندند و دیگران فقط با رفتار آشکار یا با فرآیندهای فیزیولوژی و زیستی شیمیایی سروکار دارند.
زمینههای علمی فراوانی در روانشناسی نوین وجود دارند که به نظر میرسد با هم وجه اشتراک زیادی نداشته باشند به جز اینکه همه آنها علاقهمندند به ماهیت یا کردار انسان هستند و هریک با رویکردی به کار میپردازند که میکوشد به گونهای علمی جلوه کند.
انواع گوناگون روانشناسان، با توافق بر تأثیر گذشته در شکل دادن حال، روش مشابهی را به کار میگیرند. برای مثال، روانشناسان بالینی میکوشند تا شرایط فعلی مراجعانشان را با بررسی دوران کودکی و تعیین نیروها و رویدادهایی که ممکن است باعث نحوه خاص رفتار یا فکر کردن آنان شده باشد درک کنند. با جمعآوری شرححال بیماران، این روانشناسان تکامل زندگی مراجعانشان را بازسازی میکنند و اغلب با طی این فرآیند قادر میشوند تا رفتارهای فعلی مراجعان را تبیین کنند.
روانشناسان رفتاری نیز تأثیر گذشته را در شکل دادن رفتار فعلی میپذیرند. آنان معتقدند که رفتار به وسیله تجربههای قبلی مربوط به شرطی شدن و تقویت تعیین میشود؛ به سخن دیگر، وضع فعلی شخص میتواند به وسیله تاریخچه زندگی او تبیین شود.
علمی مثل روانشناسی در خلاء تحول نمییابد و فقط در معرض تأثیرات درونی قرار ندارد. روانشناسی بخشی از فرهنگ بزرگتر است و بنابراین در معرض تأثیرات بیرونی که ماهیت و جهت آن را شکل میدهند قرار میگیرد. درک تاریخ روانشناسی باید بافتی را که در آن، نظام روانشناسی از آن سر بر میآورد و تکامل مییابد در نظر بگیرد؛ یعنی اندیشههای غالب در علم زمان (روح زمان یا حال و هوای روشنفکری زمانها) و نیروهای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی موجود (آلتمن، ۱۹۸۷؛ فیورو موتو، ۱۹۸۹).
در نیمه قرن نوزدهم، روشهای علوم طبیعی برای تحقیق درباره پدیدههای ذهنی محض بهطور معمول به کار میرفتند. تا این زمان فنون لازم تدوین، ابزارهایی طراحی، کتابهای مهمی نوشته و علایق گستردهای برانگیخته شده بودند.
فلسفه تجربهگرایی بریتانیایی و فعالیتهای ستارهشناسی اهمیت حواس را مورد تأکید قرار میدادند و دانشمندان آلمانی چگونگی کارکرد حواس را توصیف میکردند. روح اثباتگرایی زمان، هماهنگی بین این دو خط فکری را تشویق میکرد. اما چیزی که هنوز کم بود وجود کسی بود که آنها را به هم نزدیک سازد و در یک کلمه، علم نوین را بنیانگذاری کند.
این گام نهایی توسط ویلهلم وونت برداشته شد. وونت بنیانگذار روانشناسی به عنوان یک نظام علمی رسمی است. وی اولین آزمایشگاه را تأسیس کرد، سردبیر نخستین مجله روانشناسی بود و روانشناسی آزمایشی را به عنوان یک علم آغاز کرد. زمینههایی را که مورد پژوهش قرار داد ـ ازجمله احساس و ادراک، توجه، احساس درونی، واکنش و تداعی ـ فصلهای اساسی کتابهای درسی شدند که میبایست نوشته شوند.
اینکه تاریخ روانشناسی پس از وونت شاهد مخالفتهای زیادی درباره دیدگاه روانشناسی او بوده است از موفقیتها و خدمتهای وی به عنوان بنیانگذار روانشناسی چیزی نمیکاهد.
در هرحال وونت از روی عمد به پایهگذاری یک علم نوین اقدام کرد. او در پیشگفتار جلد اول اصول روانشناسی فیزیولوژیکی خود (۱۸۷۴ـ۱۸۷۳) چنین نوشت:
«کاری که در اینجا به همگان ارائه میدهم کوششی برای به وجود آوردن قلمرو نوینی از علم است».
هدف وونت این بود که روانشناسی را به عنوان یک علم مستقل رواج دهد. با وجود این، لازم به تکرار است که هرچند وونت را پایهگذار روانشناسی میدانند، او آن را ابداع نکرد. روانشناسی، چنانکه دیدیم، از یک مسیر طولانی کوششهای خلاق به ظهور پیوست.
ویلهلم وونت، به عنوان بنیانگذار علم جدید روانشناسی، یکی از مهمترین چهرههای این رشته است. نسلهایی از دانشمندان و دانشجویان برای اینکه تاریخ روانشناسی را بفهمند تحصیل خود را با پرداختن به برخی از ویژگیهای کلی وونت شروع کردند. با وجود این، پس از گذشت بیش از یک قرن از زمانی که وونت روانشناسی را بنیانگذاری کرد، روانشناسان براساس دادههای جدید و پالایش دادههای مشهور، به این نتیجه رسیدند که دیدگاه پذیرفته شده درباره نظام وونت اشتباه بوده است.
وونت که همیشه از «بد فهمیده شدن و بد معرفی شدن» میترسید، درست به همین سرنوشت دچار شد (بالدوین، ۱۹۸۰، ص. ۳۰۱).
برای تبیین اینکه چگونه علم روانشناسی تحول یافت دو رویکرد میتوان برگزید:
نظریه شخصیتگرایانه و نظریه طبیعتگرایانه.
نظریه شخصیتگرایانه تاریخ علمی
نظریه شخصیتگرایانه تاریخ علمی بر انبوه پیشرفتها و خدمات افراد خاص تأکید میورزد. طبق این نظر، پیشرفتها و تغییرات مستقیماً به اراده و نیروی اشخاص منحصر به فردی که به تنهایی تاریخ را رقم زده و تغییر دادهاند نسبت داده میشود. بنابراین، طبق این نظریه، ناپلئونها، هیتلرها، یا داروینها محرکان و شکلدهندگان رویدادهای تاریخی عظیم بودهاند.
طبق مفهوم شخصیتگرایانه بدون ظهور این شخصیتها وقایع تاریخی به وقوع نمیپیوستند. این نظریه چنین نتیجه میگیرد که درواقع اشخاص زمانها را میسازند.
در اولین نگاه به نظر میرسد که علم درواقع کار مردان و زنان خلاق و باهوشی است که جهت آن را تعیین کردهاند. ما غالباً هر دوره را با نام فردی که اکتشافها، نظریهها، یا سایر خدماتش معرف آن دوره است تعریف میکنیم. ما از فیزیک «انیشتینی»، یا مجسمهسازی «میکل آنژی» صحبت میکنیم. واضح است که افراد هم در علم و هم در فرهنگ عمومی تغییرات مهم (گاه دردناک) به وجود آوردهاند که جریان تاریخ را تغییر داده است.
بنابراین، نظریه شخصیتگرایانه دارای امتیازهایی است، اما آیا برای تبیین تحول یک علم یا یک جامعه کافی است؟ نه. بیشتر اوقات کار دانشمندان و فلاسفه در طول زندگی آنها مورد غفلت قرار گرفته یا سرکوب شده و بعدها مورد پذیرش واقع شده است.
این رویدادها نشان میدهند که جو فرهنگی یا روانی دورانها میتواند تعیین کند که یک اندیشه مورد پذیرش واقع شود یا طرد گردد مورد ستایش واقع شود یا مورد اهانت قرار گیرد. تاریخ علوم مملو از موارد زیادی از طرد اکتشافها و بینشهای نو است.
حتی بزرگترین متفکران و مخترعان به وسیله نیروی زمینهای که روح زمان خوانده شده، یعنی جو یا روح روشنفکری، با محدودیت روبه رو شده است.
پذیرش و کاربرد یک اکتشاف ممکن است به وسیله الگوی فکری غالب محدود شود، اما اندیشهای که برای یک زمان یا در یک مکان زیادتر از اندازه عجیب یا نامتعارف است میتواند در یک قرن بعد یا در نسل بعد به آسانی مورد پذیرش قرار گیرد. اغلب تغییر آهسته قاعده پیشرفت علمی است.
نظریه طبیعتگرایانه تاریخ علمی
بنابراین این تصور که شخصیتها سازنده زمان هستند کاملاً درست نیست. شاید همانگونه که نظریه طبیعتگرایانه تاریخ میگوید زمان شخصیتها را میسازد، یا حداقل زمینه را برای پذیرش آنچه شخص بیان می دارد ممکن میکند.
مادام که روح زمان و سایر نیروهای اجتماعی که توصیف کردیم برای اندیشه تازه یا رویکرد جدید آماده نباشد، کسی به حرف مدافع یا به وجود آورنده آن اندیشه توجه نخواهد کرد، آن را نخواهد شنید، یا به او خواهند خندید یا حتی به مرگ محکومش خواهند کرد؛ این نیز به روح زمان وابسته است.
برای مثال، نظریه طبیعتگرایانه چنین پیشنهاد میکند که اگر چارلز داروین در جوانی مرده بود، باز هم در اواسط قرن نوزدهم کس دیگری یک نظریه تکامل ارائه میداد. دانشمند دیگری یک نظریه تکامل را مطرح میکرد (اگرچه الزاماً عین نظریه داروین نبود)، زیرا جو روشنفکری آن زمان راه تازهای را برای توجیه تبار نوع انسان میطلبید.
اثر بازداری یا به تأخیراندازی روح زمان نه تنها در سطح فرهنگی بلکه در درون خود علم، جایی که آثارش میتواند حتی قطعیتر باشد، نیز عمل میکند.
همانگونه که گفتیم، موارد زیادی از اکتشافهای علمی وجود دارند که برای مدت مدیدی مسکوت مانده و آنگاه دوباره کشف و مورد تمجید قرار گرفتهاند. برای نمونه، مفهوم پاسخ شرطی ابتدا در سال ۱۷۶۳، به وسیله یک دانشمند اسکاتلندی به نام رابرت ویت پیشنهاد شد، اما در آن زمان هیچکس به آن علاقهمند نبود. بیشتر از صد سال بعد، زمانی که پژوهشگران روشهای عینی تری را به کار بستند، فیزیولوژیست روسی، ایوان پاولف براساس گسترش مشاهدات ویت نظام جدیدی از روانشناسی را پایهگذاری کرد.
پس هر اکتشافی باید منتظر زمان خودش بماند. بنا به گفته یکی از روانشناسان «در این جهان چیزهای خیلی تازهای وجود ندارند، آنچه امروز به عنوان اکتشاف مطرح میشود، اکتشاف دوباره یک نفر دانشمند از پدیدهای شناخته شده است» (گازانیگا، ۱۹۸۸، ص. ۲۳۱).
موارد کشفهای همزمان نیز نظریه طبیعتگرایانه را تأیید میکنند. اکتشافهای مشابه به وسیله افرادی که از نظر جغرافیایی دور از هم کار میکرده و اغلب از کار یکدیگر بیاطلاع بودهاند صورت گرفته است.
در سال ۱۹۰۰، سه پژوهشگر که یکدیگر را نمیشناختند بهطور همزمان، کار گیاه شناس اطریشی، گریگور مندل را که نوشتههایش در مورد ژنتیک برای مدت ۳۵ سال مورد غفلت قرار گرفته بود دوباره کشف کردند.
مواضع نظری غالب در یک زمینه علمی میتواند توجه به دیدگاههای جدید را مانع گردد. یک نظریه یا دیدگاه ممکن است قدرتمندانه مورد تأیید اکثریت دانشمندان باشد که برای هرگونه پژوهش یا مسأله جدید اشکال ایجاد کند. یک نظریه تثبیت یافته همچنین میتواند راههای سازمان دادن یا تحلیل دادهها را تعیین کند و حتی نوع نتایج پژوهشی که اجازه انتشار در نشریات علمی را مییابند مشخص سازد.
یافتههایی که با دیدگاههای موجود متناقض یا مخالفاند ممکن است توسط هیأت تحریریه نشریات که نقش سانسورگر را ایفا میکنند رد شوند تا به وسیله طرد کردن یا ناچیز شمردن یک اندیشه انقلابی یا یک تفسیر غیرمعمول، دنباله روی از تفکر موجود را تحمیل نمایند.
در سالهای دهه ۱۹۷۰ وقتی که جان گارسیای روانشناس، سعی کرد تا نتایج پژوهشی را که نظریه یادگیری S-R (محرک ـ پاسخ) غالب را به چالش میطلبید منتشر کند چنین موردی به وقوع پیوست.
نشریات مدافع خط فکری آن زمان از پذیرفتن مقاله گارسیا سر باز زدند، اگرچه به نظر میرسید کار خوبی انجام شده و شناخت حرفهای و جوایز معتبر را نیز کسب کرده بود.
گارسیا به ناچار یافتههای خود را در مجلات ناشناختهتری که دارای تیراژ کمتری بودند منتشر ساخت و درنتیجه انتشار اندیشههایش به تأخیر افتاد (لوبک و آپفلبام، ۱۹۸۷).
روح زمان درون یک علم میتواند بر روشهای پژوهش، نظریهپردازی و تعریف موضوع علم موردنظر اثر بازدارنده داشته باشد. ما در بخش های بعد تمایل اولیه در روانشناسی علمی را به تأکید بر آگاهی و جنبههای ذهنی ماهیت انسان توصیف خواهیم کرد.
تا سالهای دهه ۱۹۲۰ نمیشد گفت که روانشناسی نهایتاً «ذهنش را از دست داده»، آنگاه هشیاریاش را بهطور کامل از دست داد! اما نیم قرن بعد، تحت تأثیر روح زمان دیگری، روانشناسی شروع به کسب مجدد هشیاری به عنوان یک مسأله قابل قبول برای پژوهش نمود و این امر در راستای جو درحال تغییر روشنفکری دورانها صورت گرفت.
شاید بتوانیم این موقعیت را با مقایسه آن با تکامل نوعی موجود زنده آسانتر درک کنیم. هم علم و هم یک نوع موجود زنده در پاسخ به شرایط و تقاضاهای محیط تغییر یا تکامل مییابند. در طول زمان چه بر سر یک نوع میآید؟ مادام که محیط آن عمدتاً ثابت باقی بماند تغییرات اندکی رخ خواهد داد. اما اگر محیط تغییر کند نوع باید با شرایط جدید سازگار شود یا منقرض گردد.
به همین قیاس، یک علم نیز در زمینه محیطی که باید به آن پاسخگو باشد وجود دارد. محیط آن علم، روح زمان آن، آنقدر که روشنفکری است جنبه فیزیکی ندارد. اما مثل محیط فیزیکی، روح زمان نیز در معرض تغییر قرار دارد.
این فرآیند تکاملی در طول تاریخ روانشناسی قابل مشاهده است. وقتی که روح زمان از گمانهزنی، مراقبه و شهود به عنوان راههای حقیقتیابی طرفداری میکرد، روانشناسی نیز همین روشها را ترجیح میداد. وقتی که روح زمان رویکرد مشاهدهای و آزمایشی را برگزید، روشهای روانشناسی نیز همین مسیر را دنبال کردند.
هنگامی که در شروع قرن بیستم یک شکل از روانشناسی در دو خاک مختلف روشنفکری کاشته شد، به دو نوع روانشناسی تبدیل گشت. این اتفاق وقتی که شکل اصلی آلمانی روانشناسی به ایالات متحد مهاجرت کرد به وقوع پیوست و به شکلی کاملاً آمریکایی تغییر یافت، در صورتی که آن روانشناسی که در آلمان باقی ماند به نحوی متفاوت رشد کرد.
تأکید ما بر روح زمان اهمیت مفهوم شخصیتگرایانه در تاریخ علم، یعنی مساعدتهای زنان و مردان بزرگ را انکار نمیکند، بلکه از ما میخواهد تا آنان را از چشماندازهای دیگری مورد ملاحظه قرار دهیم. امثال چارلز داروین یا ماری کوری به تنهایی از طریق نیروی خلاق خود دوره تاریخ را تغییر نمیدهند. آنان صرفاً به این دلیل که قبلاً راه به طریقی هموار شده است قادر به انجام این کار هستند؛ این موضوع درباره هر شخصیت مهم تاریخ روانشناسی صادق بوده است.
بنابراین، ما معتقدیم که تحول تاریخی روانشناسی را باید برحسب دو رویکرد تاریخی شخصیتگرایانه و طبیعتگرایانه مورد ملاحظه قرار داد، هرچند که به نظر میرسد روح زمان نقش مهمتری را ایفا میکند.
وقتی که عالمان و دانشمندان اندیشههایی بسیار فراتر از جو زمان خود ابراز میداشتند، احتمالاً بینشهای آنها در گمنامی از بین می رفت. کار انفرادی خلاق بیشتر مثل یک منشور است تا یک چراغ راهنما یعنی روح هوشمندانه زمان را منتشر، کامل و بزرگ میکنند، گرچه هر دو پیشرو را روشن میسازند.
منبع:
persianbook.net

